جواد فانی
«اتاقِ شماره‌ی شش» و «دشتِ جنون»
(مقایسه‌ی تطبیقی‌یِ دو داستان)
اتاقِ شماره‌ی شش، نوشته‌ی آنتوان چخوف
از میانِ پنج دیوانه‌ی بستری در بخشِ روانی‌یِ بیمارستان، مردِ سی ساله‌یی از طبقه‌ی روشن‌فکر و اهلِ مطالعه وجود دارد به نامِ ایوان دمتریچ گدوموف که تصور می‌کند در تعقیب‌اش هستند.
رییس بیمارستان آندره ‌یفی‌میچ راگین دکتری بی‌اراده و ضعیف‌النفس است. این دکتر وقتی به بخشِ روانی‌یِ بیمارستان سرکشی می‌کند با ایوان دمتریچ آشنا می‌شود و بین آن‌ها دوستی‌یی شکل می‌گیرد. نزدیکی‌یِ دکتر آندره یفی‌میچ به بیمارانِ روانی، به‌خصوص ایوان دمتریچ، دیگران را نسبت به دکتر مشکوک، ترسان و گریزان می‌کند و از سوی دیگر دکتر به الکل رو می‌آورد. مجموعه‌یی از این شرایط یعنی وضعِ روحی‌یِ خودِ دکتر، دل‌سوزی و نگرانی‌یِ ظاهری‌یِ برخی از دوستان‌اش نسبت به وضعِ دکتر و حسادتِ برخی همکارانِ دکتر که مایل‌اند او را کنار بگذارند، باعث می‌شود به دکتر توصیه کنند برای بهبودِ وضعِ روحی‌اش در بیمارستان بستری شود. دکتر که به پوچی رسیده است می‌گوید: «برای من فرقی ندارد، به هر گوری که بگویید خواهم رفت.» به این ترتیب، دکتر آندره یفی‌میچ در «اتاقِ شماره‌ی شش» (بخشِ روانی‌یِ بیمارستان) بستری می‌شود و به وضع اسف‌بار  بیمارانِ روانی پی می‌برد. او در نهایت با سکته‌ی مغزی فوت می‌کند.

دشتِ جنون، نوشته‌ی محمدعلی جمال‌زاده
هدایت‌علی‌خان یکی از پنج دیوانه‌ی بستری در دارالمجانین از خانواده‌ی معروف و اعیانی‌یِ پایتخت است که مانند ایوان دمتریچ اهلِ مطالعه و فهم و کمال است. محمود- راوی‌یِ داستانِ «دشتِ جنون»- که گاهی به دیدارِ دوست‌اش رحیم می‌رود (که در همین مریض‌خانه بستری است) با هدایت‌علی‌خان آشنا می‌شود و تحتِ تأثیرِ نکته‌دانی و خوش‌صحبتی‌یِ هدایت‌علی‌خان قرار می‌گیرد و بنای‌ِ دردِ دل کردن با او می‌گذارد. محمود در اثرِ خواندنِ کتابی مجهول (جمال‌زاده در باره‌ی نام، نویسنده و موضوعِ این کتاب هیچ توضیحی نمی‌دهد) و نشست و برخاست با دیوانه‌گان به این نتیجه می‌رسدکه: «اگر سعادتی است نصیبِ دیوانه‌گان است و بس.» از طرفی هدایت‌علی‌خان نیز او را تشویق می‌کند که خودش را به دیوانه‌گی بزند و بقیه‌ی عمر را در دارالمجانین بی‌غم و غصه، به خوشی بگذراند. محمود نیز چنین می‌کند و ساکنِ مریض‌خانه‌ی روانی می‌شود. 
هدایت‌علی‌خان به محمود می‌گوید که دکترِ درمان‌گاه شب‌ها در محوطه‌یِ درخت‌کاری شده‌ی بیمارستان با معشوقه‌های متعددِ خیالی به معاشقه و خنده و گریه می‌پردازد (هدایت‌علی‌خان و محمود نیز مخفیانه شاهدِ این ماجرا هستند). به این ترتیب معلوم می‌شود که مدیرِ درمان‌گاه هم دچار وهم و اوهام است.

مطابقتِ کلیتِ دو داستان با یکدیگر
شباهت‌های زیادی در روندِ کلی دو داستان دیده می‌شود:
نخست این که محلِ وقوعِ کلیه‌ی رویدادها در داستانِ «دشتِ جنون» بیمارستانِ روانی (دارالمجانین) است. در داستانِ «اتاقِ شماره‌ی شش» نیز اکثرِ وقایع در بخشِ روانی بیمارستان روی می‌دهد. به این ترتیب دو داستان «فضا»‌ی مشترک دارند.
دوم؛ هر دو نویسنده اهمیتِ بیشتری به «شخصیت پردازی» داده‌اند تا «حادثه سازی». قسمتِ عمده‌یی از حجمِ هر دو داستان به شرحِ خصوصیاتِ رفتاری، عقاید، نحوه‌ی برخوردهای اجتماعی‌یِ شخصیت‌های داستان (به‌خصوص ایوان دمتریچ گدوموف، میخاییل آوریانیدیچ در «اتاقِ شماره‌ی شش»، و هدایت‌علی‌خان و محمود در «دشتِ جنون»)، اختصاص یافته است. ولی شخصیت پردازی آنتوان چخوف شاید به دلیل این‌که خود پزشک بوده است دقیق‌تر و مفصل‌تر است. خودش در این باره می‌گوید: «یادم نیست که چرا دانش‌کده‌ی پزشکی را انتخاب کردم. اما بعدها هم از این انتخابِ خودم ناامید نشدم. تحصیلِ پزشکی نیروی مشاهده‌ی مرا تقویت کرد.»
سوم این‌که، تعداد بیمارانِ روانی‌ی هر دو داستان پنج نفر است.
چهارم؛ تأکیدِ هر دو داستان بر یکی از بیمارانِ روانی (از میانِ آن پنج نفر) است که باهوش‌تر، باسواد‌تر و اهلِ مطالعه‌تر از دیگران است.
پنجم این‌که مدیرِ هر دو بیمارستان (در هر دو داستان) در اثرِ سروکار داشتن با بیمارانِ روانی و دلایلِ دیگر خودش بحران‌زده و مجنون شده است.
ششم؛ در هر دو داستان واقعیت‌ها را بایستی از زبانِ دیوانه‌گانِ نخبه (هدایت‌علی‌خان، ایوان دمتریچ) شنید.
و آخر این‌که «درون مایه» و اندیشه‌ی مسلط در هر دو داستان بر موضوعاتِ حولِ دیوانه‌گی، مانندِ علل دیوانه شدنِ شخصیت‌ها، رابطه‌ی بیمارِ روانی و پزشکِ معالج، طرد شده‌گی‌یِ بیمارِ روانی از اجتماع، رابطه‌ی دیوانه‌گان با یک‌دیگر، تفاوت عقل و جنون یا عاقل و دیوانه و ...، دور می‌زند.

شخصیتِ دیوانه‌ی اصلی‌ی دو داستان
1) هدایت‌علی‌خان
در داستانِ «دشتِ جنون» نوشته‌ی محمد‌علی‌ی جمال‌زاده شخصیتِ اصلی‌ی داستان، مجنونی به‌نامِ هدایت‌علی‌خان است. او جوانی است تحصیل‌کرده و اهلِ مطالعه، از خانواده‌های اعیانی‌ی معروف و معتبرِ پایتخت که بنا به تشخیصِ راوی «در اثرِ افراط در مطالعه و تحقیق و تتبع و زیاده‌روی در امرِ فکر و خیال دچارِ اختلالِ حواس گردیده است.» سایر افرادِ دارالمجانین هدایت‌علی‌خان را «موسیو» صدا می‌زنند و او خودش را «بوفِ کور»می‌نامد. چرا که زنده‌گی‌ی هدایت‌علی‌خان (که نام‌اش نیز نشانی از نامِ صادق هدایت دارد) پراز ماجراهای داستان‌های صادق هدایت (بوفِ کور، سه قطره خون، عروسکِ پشتِ پرده و ...) است. این جوانِ لاغر و مؤدب با موهای بلند و ژولیده‌ی بور، در اثرِ مطالعه‌ی آثارِ پوچ‌گرایانه و نهیلیستی، افکاری منفی‌بافانه و یأس‌آمیز، یافته است. وقتی ما - مانندِ راوی- نوشته‌های پراکنده‌ی «موسیو» را (که از روی بی‌نظمی روی هرچه که دست‌اش آمده است نوشته) می‌خوانیم، ذهنیتِ غالبِ نوشته‌های او را پوچ، ناامید، بی‌اعتنا، منکرِ عقل و فناپذیر می‌یابیم. در میانِ این عقایدِ منفی‌گرایانه، می‌توان فرمایشاتِ حکیمانه و حقایقی را یافت:
«آفتِ عالم و بلای جانِ بنی‌آدم همیشه، نیم‌عُقلا و نیم‌دیوانه‌گان بوده‌اند و اِلا از آدمِ تمام‌عاقل و تمام‌دیوانه هرگز سرِ سوزنی آزار نمی‌رسد.» ... «حسِ انهدام و ایجاد، یک مو ازهم فاصله دارد.» ... «آخرین فتحِ بشر، آزادی او از قیدِ احتیاجاتِ زنده‌گی خواهد بود؛ یعنی اضمحلال و نابود شدنِ نژاد از روی زمین.» ... «هر صرف و نحوی برای مرحله‌ی معینی از مراحل زبان نوشته شده، وقتی زبان از آن مرحله گذشت و به مرحله‌های دیگر رسید باید برای آن ازنو قواعد و قوانینِ تازه‌یی ساخت که مناسب با قامتِ آن باشد.» ... «اگر راستی راستی می‌خواهی چیزی بفهمی پیش از همه چیز باید از خرِ تقلید و تلقین پیاده شوی و چنین گفته‌اند و چنین می‌گویند را به‌دور بیندازی و مردِ شعور و فهمِ خودت بشوی.»
 دامنه‌یِ اطلاعاتِ هدایت‌علی‌خان گسترده است و در بحث‌های‌ِ فلسفی و اجتماعی‌یِ متعددی که با محمود دارد از هر دری صحبت می‌کند و از فرمایشاتِ امام محمد غزالی، حافظ، پاسکال، گوته، مسیح، ارسطو، و مطالبِ کتاب‌ها برای اثباتِ مدعای خود استفاده می‌کند، و از زبان‌های عربی، عبری، سانسکریت و زبان های اروپایی، ضرب‌المثل‌ها و اصطلاحاتی را به‌کار می‌بَرَد. از آن‌جا که هدایت‌علی‌خان از راوی (محمود) می‌خواهد که خودش را به دیوانه‌گی بزند و در بیمارستانِ روانی بماند و همیشه از دیوانه و دیوانه‌گی دفاع می‌کند و هم‌چنین از برخی اشاره‌ها و گفته‌های او (هدایت‌علی‌خان خطاب به محمود می‌گوید: «این امام‌زاده‌یی‌ست که باهم ساختیم.» یعنی هر دو به‌عمد خودمان را به جنون زده‌ایم) می‌توان فهمید که «بوفِ کور» خودش را به دیوانه‌گی زده و در اصل دیوانه نیست.

2) ایوان دمتریچ گدوموف
یکی از پنج دیوانه‌ی اتاقِ شماره‌ی شش، مردی سی ساله است از طبقه‌ی روشن‌فکر و تحصیل‌کرده و اهلِ مطالعه به‌نامِ ایوان دمتریچ گدوموف که یکی از دو شخصیتِ اصلی‌ی داستان‌ِ آنتوان چخوف است. نوعِ جنونِ او «ترس» است. او تصور می‌کند که همیشه در تعقیبِ او هستند و هر لحظه در انتظارِ حادثه‌یی غیرِمترقبه و وحشت‌ناک به‌سر می‌برد. دلیلِ ترس از عاقبت نابه‌خیری و تجربه‌یِ بدِ ایوان، از پدرِ مرحوم‌اش می‌آید (که به اتهامِ جعلِ اسناد و اختلاس محاکمه می‌شود) سرنوشتِ پدرش، این منشی‌یِ دادگاه (ایوان دمتریچ) را به این نتیجه می‌رساند که مبادا او را فریب دهند و به جرمِ رشوه‌خواری یا جعلِ اسنادِ دولتی متهم کنند.
کشمکش‌های درونی عاقبت، ایوان را تضعیف کرده و او خود را کاملاً تسلیمِ ترس و ناامیدی می‌کند و به تشخیصِ دکتر آندره یفی‌میچ او را در بیمارستان روانی بستری می‌کنند.
 در بیمارستانِ روانی عاملی برای ترسِ ایوان وجود ندارد و او به راحتی با مشکلِ بستری شدن‌اش در «اتاقِ شماره‌ی شش» کنار آمده است. معمولاً بیمارانِ روانی به بیماری و جنونِ خود واقف نیستند، ولی ایوان می‌داند که در خودش چه می‌گذرد: «من زنده‌گی را دوست دارم. بسیار هم آن را دوست دارم. جنونِ من در این است که خیال می کنم همیشه مرا تعقیب می‌کنند و دایم در ترس و وحشت به‌سر می‌برم و در رنج و شکنجه هستم. اما دقایقی پیش می‌آید که عشقِ زنده‌گی بر من چیره می‌شود. در این لحظات می‌ترسم که مبادا دیوانه شوم. (یعنی اکنون دیوانه نیستم). من زنده‌گی را خیلی دوست دارم.»
بودا در این باره می‌گوید: «دیوانه‌یی که به دیوانه‌گی‌یِ خود آگاه است، عاقل است.»
دکتر آندره یفی‌میچ که در بینِ سایرِ بیمارانِ روانی سال‌هاست که کسی را شایسته و مناسبِ هم‌صحبتی با خود نمی‌یابد، اینک از دامنه‌ی معلومات، قوه‌ی درک و استدلالِ ایوان مسرور شده، با او طرحِ دوستی می‌ریزد و در موردِ موضوعاتِ مهمی مانندِ وضعِ شعر و کشورشان، رکودِ فکری‌یِ مردم، آینده‌ی زندان‌ها و بیمارستان‌ها، حق و عدالت، آزادی، لزوم وجودِ خدا، دیوژن، مفهومِ زنده‌گی، درد و رنج، عقایدِ فرقه‌ی کلبیون، زنده‌گی طبقه‌ی مرفه و تنبل، سعادتِ واقعی و ... با یک‌دیگر صحبت می‌کنند.

خصوصیاتِ مشترکِ این دو دیوانه در دو داستان
1) هر دو در خانواده‌های متمول و مرفه رشد یافته‌اند.
2) هر دو به شدت اهل مطالعه هستند.
3) دامنه‌ی معلومات و تسلطِ هر دو بر موضوعات گوناگون گسترده است.
4) هدایت‌علی‌خان خودش را به دیوانه‌گی زده و ایوان دمتریچ بیماری‌ی خفیف و خودآگاهانه‌ی روانی دارد و مجنون و دیوانه‌ی زنجیری نیست.
5) هر دو نواقصِ روحی و روانی‌یِ مدیران بیمارستانی را که در آن بستری هستند، می‌یابند.
6) عقایدِ اجتماعی و فرهنگی‌شان را آزادانه و بدونِ سانسور بیان می‌کنند. حتا اگر این عقاید مغایر با رویه‌ی متعادل و نظریاتِ متداولِ سایرین باشد.
7) با مشکلاتِ روانی و مدیران و پزشکانِ خود اظهارِ هم‌دردی، دل‌سوزی و سمپاتی نمی‌کنند و درصددِ رفعِ مشکلاتِ آن‌ها برنمی‌آیند.
8) با سایرِ بیمارانِ روانی‌یِ بستری در بخشِ خود رابطه‌ی نزدیک و صمیمانه ندارند.
9) هنگامِ داشتنِ عقایدِ اصلاح‌طلبانه‌ی اجتماعی (البته با سبک و سیاق و روش خودشان) به سایرِ مردم به دیده‌یِ تحقیر و تنفّر می‌نگرند.
10) به بیمارستانِ روانی محصور نشده و افقِ بازتری را می‌بینند و می‌طلبند.

مدیرانِ بیمارستان‌های روانی
در هر دو داستان مدیرانِ بیمارستان‌های روانی، خودشان در نهایت مجنون می‌شوند. دکتر آندره یفی‌میچ در بخشِ روانی (اتاقِ شماره‌ی شش) بیمارستان خودش بستری می‌شود، و مدیر دارالمجانینِ خلق شده به‌وسیله‌ی جمال‌زاده علایم‌ِ دیوانه‌گی را به صورتِ تصوراتِ خیالی که از معشوقه‌های‌اش دارد بروز می‌دهد. آنتوان چخوف شرح و توصیفِ بیش‌تری از خصوصیاتِ رفتاری و روانی و وقایعِ زنده‌گی‌یِ مدیرِ بیمارستان‌اش می‌دهد تا جمال‌زاده از مدیرِ دارالمجانین‌اش.
در داستانِ «اتاقِ شماره‌ی شش» دکتر آندره یفی‌میچ یکی از دو شخصیتِ اصلی‌ی داستان است که به دلایلِ زیر عاقبت کارش به هم‌نشینی با دیوانه‌گان منجر می‌شود:
نخست، ضعف های روانی و رفتاری‌اش؛ او آدمی ضعیف، بی‌اراده، خجالتی و ترسو است.
دوم آن‌که در مصرفِ مشروباتِ الکلی زیاده‌روی می‌کند.
سوم؛ بی‌علاقه‌گی به حرفه‌ی پزشکی. آندره در اوایلِ جوانی بسیار مقدس و مذهبی بوده، تصمیم می‌گیرد که کشیش بشود ولی پدرش نمی‌گذارد و او را مجبور می‌کند حرفه‌ی خودش (جراحی) را انتخاب کند. ولی آندره که از دیدنِ خون مضطرب و پریشان می‌شود جراحی را کنار می‌گذارد.
چهارم؛ با آن که فردی مذهبی است ولی به حیاتِ ابدی و بقای روح ایمان ندارد. بنابراین به پوچی و ناامیدی دچار می‌شود.
در داستانِ «دشتِ جنون» جمال‌زاده به عللِ دیوانه شدنِ مدیرِ دارالمجانین و آخر و عاقبتِ زنده‌گی‌ی او اشاره‌یی نمی‌کند؛ فقط به شرحِ چه‌گونه‌گی‌یِ علایمِ بالینی‌یِ جنونِ او می‌پردازد. یکی از پزشکانِ معالجِ دارالمجانین نیز خودش اعتراف می‌کند دیوانه‌گی‌یِ بیمارانِ روانی به او نیز سرایت کرده است. در دنیایِ ترسیم‌شده‌یِ داستانِ «دشتِ جنون» همه دیوانه هستند، یا ترجیح می‌دهند دیوانه باشند. آلبرت انشتین در این مورد حرفِ جالبی دارد که می‌گوید: «مرزِ میانِ دیوانه‌گی و نبوغ بسیار باریک است.»
پایان 

14431
شماره خبر:
aa
ارسال کننده :
405
تعداد بازدید :
دوشنبه 17 اسفند ماه 1388 ساعت 0:15
زمان ارسال :